تبليغاتX
بي تو هرگز با تو شايد...

بي تو هرگز با تو شايد...

عمومي

     
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 12:11  توسط عاطفه  | 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

 

اشک آن شب لبخند عشقم بود.

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی که بدانی...

من درد مشترکم

 مرا فریاد کن .

 

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

ومن با تو سخن می گویم

 

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست .

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زنده گان ،

 و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیبا ترین سرودها را

زیرا که مرده گان این سال

عاشق ترین زنده گان بوده اند.

 

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست.

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 19:11  توسط عاطفه  | 

           
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:38  توسط عاطفه  | 

  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:11  توسط عاطفه  | 

   عشق
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:1  توسط عاطفه  | 

                
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:51  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:49  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:48  توسط عاطفه  |